حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

کلمات کلیدی

آخرین مطالب

  • ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۹ کتاب
  • ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۹ ترم 4

محبوب ترین مطالب

  • ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۵۳ توبه
  • ۱۳ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۸ منا

مطالب پربحث‌تر

وقتی از دور خودمو نگا میکنم، وقتی به گذشته م نگا میکنم میبینم که چه قدررر داغووون بودم! چه قدر هیچی نمیفهمیدم ... انگار که میخواستم تو همه چی بهترین باشم و نبودم، طوری وانمود میکردم که هستم! بهترین هستم ! حالا هم نه که چیزی باشما فقط دوتا فرمول بیشتر بلدم و هنوز هم اون حس خودمو نشون دادن هس ولی کمتر شده. برا انکه ریشه کن کنم این عقده ای بودنو باید انقد علم پیدا کنم که بفهمم خیلیییییی کارا هس که باید انجام بدم تا مشغول کامل کردن خودم بشم و دیگه بقیه واسم مهم نباشن! البته فک کنم باز چرت گفتما ... احتمالا روش از بین بردن عقده و کمبود تو حال زندگی کردن و به وجود آوردن فرصت از هر خوش شانسی و بدشانسی ایه! 

#بسیارکنجکاوهستم

گلبرگ
۲۰ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

خیلی حالم بده :|

دلم میخواد کناب غمگین و عجیب و غریب بخونم :|


گلبرگ
۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰

رفتن به جاهایی مثل خانه سالمندان انگار برا آدم اعتیادآوره ... جمعه با بچه ها که رفتیم و شیر پخش کردیم اینطوری نشده بودم. این سری 4 تایی با بابا رفتیم و کیک پخش کردیم. یکی از خانوما گفتن که بیاید بشینید یکم پیش من! رفتیم نشستیم اونم درد دل کرد واسمون. گفت دوتا پسر دارم آپارتمان و خونه و تشکیلاتم دارم ولی از دستم گرفتن آوردن منو گذاشتن اینجا... اینحرفارو به هیشکی نمیگم فقط میشینم گریه میکنم برا همین مریض شدم .... یکی دیگه شون میگف پسرم زنگ زده گفته میام دنبالت ولی هنوز نیومده. بهش زنگ زدم که چرا نمیای اونم گفت تو الله اکبر کن من میام ... الآنم این ساکترو جمع کردم چون قراره بیان دنبالم .... واای خدایا چه دنیایی داریم ... البته من با اون بچه ها کاری ندارما چون نمیدونم اگه خودم جای اونا بودم چی کار قرار بود بکنم ... فقط از خدا میخوام تو امتحانی که میده حتی اگه نمره 20 نیاوردم پاس شم ... 

مادر

گلبرگ
۰۲ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۴۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

خیلی دلم واسه خانم شهافر تنگ شده ... استاد زبانم! عاشق افکارش بودم. دلم میخواس اونم یه وبلاگ داش که میرفتم و میخوندمش!

گلبرگ
۱۷ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

هیچی بد تر از عذاب وجدان نیس ... هیچی! 

وقتی دوستات به خاطر تو شبو مجبورن بیدار بمونن ... یا اینکه پدر و مادرت از نبریز به خاطر تو پاشن بیان تهران که چی؟؟؟ چون تو نمیتونی تنهایی برگردی تبریز به خاطر دردت ک هیچ بلیتی هم گیرت نمیاد!!!! خدایا منو ببخش که انقد مجبورم همه رو به زحمت بندازم 

گلبرگ
۱۳ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
داستان از اینجا شرو میشه که فردا امتحان مکانیک دارم و از اول ترم خودمو کشتم که این یکی از امتحانای خوب این ترمم باشه . ساعت 11 شبه ... از دیروز تا حالا همه ش معده م بعد غذا خوردن درد میگیره .. ساعت 11 امشب به اوجش میرسه ... به بچه ها گفتم دارم فوت میشم از درد .. فائزه میگه پروین بیمارستان میلادو خیلی دوس داره. پروین پاشو باهاش برو و میخنده! پروین فردا سه تا آز داره با یه عمومی ... پامیشیم میریم.حدود 11.5 میرسیم بیمارستان. نوشتن برا قسمت داخلی.  نزدک 2 ساعت تو نوبتیم. میریم تو. دکتر آزمایش مینویسه. همه خوابشون میاد.  همه چشاشون یا قرمزه یا پف کرده. آزمایشو میدیم .جواب آزمایش ساعت 4 صب حاضر میشه. میبریمش به دکتر نشون بدیم. چون دکتر خودم رفته مجبور میشیم نوبت بگیریم و دوباره تو نوبت وایستیم . میریم تو. دکتر میگه زخم دوازدهه ست. دارو مینویسه. ساعت 4.5 صب دارو هارو تحویل میگیریم و برمیگردیم خوابگاه. پروین چشاش کاسه خون شده ... من به شدت عذاب وجدان گرفته م و دارم از درد فوت میشم. تا کارامو انجام بدم ساعت میشه 5.5 صب. تا 9.5 میخوابم اما از شدت استرس که نکنه برا امتحان خواب بمونم با هر صدایی از خواب پا میشم. ساعت 10 میرم سر امتحان. قرار بوده واسه تولد استاد صب برم یه جهبه شیرینی بگیرم اما نگرفتم. صب همه بچه ها هی زنگ میزنن. یکی میگه خدا نکشتت شیرینی چرا نخریدی. اون یکی میگه مگه قرار نبود بیای اشکال منو جواب بدی؟؟ امتحانو میدم و میام بیرون. امیدوارم خوب داده باشم امتحانو. ساعت 1 یه درد دیگه به دردام اضافه میشه که دگ میزنم زیر گریه .... دلم تنگ میشه برا اینکه مامانم بالا سرم باشه و نگرانم ... از ترسم نمیتونم زنگ بزنم بهش ... چون اگه بهش بگم پامیشه میاد تهران ... اگه هم نیاد انقد نگرانی میکشه و خود خوری میکنه که ... از این خوشحالم که بچه ها هستن و کمکم میکنن تو این موقعیت های بحرانی ... آدمایی که با کلی اختلاف عقیده سیاسی و مذهبی بازم مهربون ترین آدمای دوران تنهایی من هستن!
گلبرگ
۰۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

خیلی خوبه که بحث بچه های اتاق ما یا درباره سیاسته یا دین یا درس و بحث مون سر اینکه از الآن پاشیم با هزینه گزاف بریم یه کشور ازوپایی که مثلا پزشکی یا دندان بخونیم !!! خدایا شکرت خدایا شکرت. یکی از دوستام از الآن رقته آلمان دندان بخونه و من بدجور نگرانشم. قراره تنهایی تو یه خونه بمونه که هزینه خونه و ایناشم با باباشه. ینی امکان نداره شبانه بریزن تو خونه این و ... ؟؟؟ 😳😳😔😔😔😔

گلبرگ
۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

ترم 4 کارشناسی :

مثل این ترم دیگه پیدا نخواهم کرد. ترمی با استاد روحانی،الگویی برای استاد شدن، و استاد آقامحمدی، استاد نابغه و خیلی استادم! استاد روحانی استادی ه که همیشه شیک و مرتب لباس میپوشه، خیلی خوب درس میده، وقتی ازش سوال میپرسیم خیلی خوشش میاد، با همه با احترام صحبت میکنه و سوادشم خیلی خوبه! استاد آقا محمدی نابغه ست ... خیلی با سواده، تو کلاس روشش اینه که اول سواد و دونسته های ما رو به چالش میکشه و تو ذهنمون سوال ایجاد میکنه بعد درس میده و جز اساتیدی هستش که تز سوال پرسیدن دانشجو ها خوشحال میشه. خودش تشویقمون میکنه به سوال پرسیدن! خدایا خداوندا از این استادا زیاد نصیب ما کن. جایی که هیچ انگیزه ای برای درس خوندن وجود نداره همچین آدمایی میشن قهرمان زندگیمون 😊

گلبرگ
۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

بدترین خبر تو زندگیم خبرایی بودن که خبر از بد بودن وضع جامعه میدن. وقتی میری پیش خانم جعفری،مدیر دبیرستانت، و باهاش هم کلوم میشی و بهت میگه الآن بچه ها شبیه شما نیستن ... شماها مسئولیت پذیر بودین شما ها خودتون میخوندین نیاز به زور نداشتین شماا ها خیلی بچه های سالمی بودین اما الآن ... یه چیزایی میبینم که در طول این همه سال خدمتم ندیدم اون هم تو مدرسه تیزهوشان!!! من نگران میشم ... نگران همه چی! این خبر واسم جز بدترین خبراست! خدایا کمکم کن! دلم نمیخواد تو یه جامعه ی نه اونوری نه اینوری حتی نه وسطی بمونم ... دلم نمیخواد با آدمایی باشم که ارزششونو نمیدونن و نمیدونن از جون زندگی چی میخوان. بین آدمایی که نمیدونن نباید زندگی رو حدی بگیرن چون تهش ازش زنده بیرون نمیان ... کسایی که ارزش علم رو نمیفهمن! کسایی که به تلاش و کوشش میگن خرخونی! کسایی که به پویا بودن میگن خرخونی! کسایی که اصلا اعتقاد به حرکت ندارن. کسایی که صفات حیوانی رو زرنگی میدونن ... من میخوام جایی زندگی کنم راستی و مهر و انسانیت به مشامم برسه ... 

گلبرگ
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۲۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر
علم فیزیکه ... فیزیک علمه ... کشف علمه که ما رو متمایز از بقیه موجودات کرده ... چیزایی که میبینم و میخونم شوق م برای زندگی هوشمندانه و با هدف رو زیاد میکنه ... اصلا علم همین فیزیکه ... زیبایی همین فیزیکه .... بهشت برای من اون لحظه هایی ه که از شدت هیجان اشکم درمیاد وقتی چیز جدیدی یاد میگیرم و میفهمم دنیای اطرافم چه اتفاقاتی میفته ... زندگی علمه ... زندگی دانشه ... خدا ناقلاست ولی بدجنس نیست!! من این زیرکی خدا رو خیلی دوس دارم ... تمام نبوغ جهان جمع شده تو وجود خدا ... خدایا با وجود سختیا بهترین حس دنیا رو دارم!
گلبرگ
۲۸ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر