حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

کلمات کلیدی

آخرین مطالب

  • ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۹ کتاب
  • ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۹ ترم 4

محبوب ترین مطالب

  • ۱۳ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۸ منا

مطالب پربحث‌تر

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

خیلی دلم واسه خانم شهافر تنگ شده ... استاد زبانم! عاشق افکارش بودم. دلم میخواس اونم یه وبلاگ داش که میرفتم و میخوندمش!

گلبرگ
۱۷ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

هیچی بد تر از عذاب وجدان نیس ... هیچی! 

وقتی دوستات به خاطر تو شبو مجبورن بیدار بمونن ... یا اینکه پدر و مادرت از نبریز به خاطر تو پاشن بیان تهران که چی؟؟؟ چون تو نمیتونی تنهایی برگردی تبریز به خاطر دردت ک هیچ بلیتی هم گیرت نمیاد!!!! خدایا منو ببخش که انقد مجبورم همه رو به زحمت بندازم 

گلبرگ
۱۳ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۰۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
داستان از اینجا شرو میشه که فردا امتحان مکانیک دارم و از اول ترم خودمو کشتم که این یکی از امتحانای خوب این ترمم باشه . ساعت 11 شبه ... از دیروز تا حالا همه ش معده م بعد غذا خوردن درد میگیره .. ساعت 11 امشب به اوجش میرسه ... به بچه ها گفتم دارم فوت میشم از درد .. فائزه میگه پروین بیمارستان میلادو خیلی دوس داره. پروین پاشو باهاش برو و میخنده! پروین فردا سه تا آز داره با یه عمومی ... پامیشیم میریم.حدود 11.5 میرسیم بیمارستان. نوشتن برا قسمت داخلی.  نزدک 2 ساعت تو نوبتیم. میریم تو. دکتر آزمایش مینویسه. همه خوابشون میاد.  همه چشاشون یا قرمزه یا پف کرده. آزمایشو میدیم .جواب آزمایش ساعت 4 صب حاضر میشه. میبریمش به دکتر نشون بدیم. چون دکتر خودم رفته مجبور میشیم نوبت بگیریم و دوباره تو نوبت وایستیم . میریم تو. دکتر میگه زخم دوازدهه ست. دارو مینویسه. ساعت 4.5 صب دارو هارو تحویل میگیریم و برمیگردیم خوابگاه. پروین چشاش کاسه خون شده ... من به شدت عذاب وجدان گرفته م و دارم از درد فوت میشم. تا کارامو انجام بدم ساعت میشه 5.5 صب. تا 9.5 میخوابم اما از شدت استرس که نکنه برا امتحان خواب بمونم با هر صدایی از خواب پا میشم. ساعت 10 میرم سر امتحان. قرار بوده واسه تولد استاد صب برم یه جهبه شیرینی بگیرم اما نگرفتم. صب همه بچه ها هی زنگ میزنن. یکی میگه خدا نکشتت شیرینی چرا نخریدی. اون یکی میگه مگه قرار نبود بیای اشکال منو جواب بدی؟؟ امتحانو میدم و میام بیرون. امیدوارم خوب داده باشم امتحانو. ساعت 1 یه درد دیگه به دردام اضافه میشه که دگ میزنم زیر گریه .... دلم تنگ میشه برا اینکه مامانم بالا سرم باشه و نگرانم ... از ترسم نمیتونم زنگ بزنم بهش ... چون اگه بهش بگم پامیشه میاد تهران ... اگه هم نیاد انقد نگرانی میکشه و خود خوری میکنه که ... از این خوشحالم که بچه ها هستن و کمکم میکنن تو این موقعیت های بحرانی ... آدمایی که با کلی اختلاف عقیده سیاسی و مذهبی بازم مهربون ترین آدمای دوران تنهایی من هستن!
گلبرگ
۰۹ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

خیلی خوبه که بحث بچه های اتاق ما یا درباره سیاسته یا دین یا درس و بحث مون سر اینکه از الآن پاشیم با هزینه گزاف بریم یه کشور ازوپایی که مثلا پزشکی یا دندان بخونیم !!! خدایا شکرت خدایا شکرت. یکی از دوستام از الآن رقته آلمان دندان بخونه و من بدجور نگرانشم. قراره تنهایی تو یه خونه بمونه که هزینه خونه و ایناشم با باباشه. ینی امکان نداره شبانه بریزن تو خونه این و ... ؟؟؟ 😳😳😔😔😔😔

گلبرگ
۰۶ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳ نظر

ترم 4 کارشناسی :

مثل این ترم دیگه پیدا نخواهم کرد. ترمی با استاد روحانی،الگویی برای استاد شدن، و استاد آقامحمدی، استاد نابغه و خیلی استادم! استاد روحانی استادی ه که همیشه شیک و مرتب لباس میپوشه، خیلی خوب درس میده، وقتی ازش سوال میپرسیم خیلی خوشش میاد، با همه با احترام صحبت میکنه و سوادشم خیلی خوبه! استاد آقا محمدی نابغه ست ... خیلی با سواده، تو کلاس روشش اینه که اول سواد و دونسته های ما رو به چالش میکشه و تو ذهنمون سوال ایجاد میکنه بعد درس میده و جز اساتیدی هستش که تز سوال پرسیدن دانشجو ها خوشحال میشه. خودش تشویقمون میکنه به سوال پرسیدن! خدایا خداوندا از این استادا زیاد نصیب ما کن. جایی که هیچ انگیزه ای برای درس خوندن وجود نداره همچین آدمایی میشن قهرمان زندگیمون 😊

گلبرگ
۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر