حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

کلمات کلیدی

آخرین مطالب

  • ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۹ کتاب
  • ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۹ ترم 4

محبوب ترین مطالب

  • ۱۲ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۵۶ مادر

مطالب پربحث‌تر

روزمرگی

سه شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۹:۴۴ ب.ظ

یه مدتی بود که واژه روزمرگی یادم رفته بود ... کلا خود روزمرگی یادم رفته بود ... تا اینکه تو یکی از وبلاگ ها برنامه روزمرگی ش رو دیدم نوشته و ناراضی ... دیشب با خانم میری (مسئول شبمون،ارشد تربیت بدنی و متخصص روح و روان) حرف زدم! خانم میری و استاد شاه بابایی(استاد تندخوانی) بهترین اتفاقات زندگی منن! استاد با مشخص کردن یکی از نکته های منفی روحی تو جمع تو کلاس و خانم میری با راهنمایی کردنش،با حرفایی که بهم میزنه که شاید برای خیلی از آدما خوشایند نباشه چه برسه به اینکه خوششون بیاد! با سید هم حرف زدم! دبیر کانون کریمه ی اهل بیت امور فرهنگی دانشگاه که تمام فعالیت هاشون کار خیر کردن ه! اینکه مثلا دانشجو هارو میبرن کهریزک(آسایشگاه سالمندان) یا شیرخوارگاه یا بهزیستی یا بهشت زهرا! یا اینکه مثلا برای نابینایان معلم میفرستن! با ف.ر.ط یکی از هم اتاقیامم حرف زدم! عضوه تو جمعیت امام علی! اعضاش هم کلا بچه های دانشجوعن! هدف این جمعیت بچه هایی هستن که از شرایط عادی ندگی محرومن! مثل پدر ،مادر، درس خوندن، بازی کردن ... یه عده از اعضا میرن دنبال شناسنامه بچه هایی که به خاطر شناسنامه نمیتونن درس بخونن مثلا افغانیا ... یه عده شون به عنوان معلم به بچه هایی که استطاعت مالی ندارن درس میدن که ف.ر.ط هم معلمه ...یه عده شونم میرن دنبال خانواده های محروم و بچه هاشونو میفرستن تو این خونه ها که اسمش خانه های ایرانی ه تا درس بخونن و تا حدی نکته های تربیتی بهشون گفته میشه! میخوام برم کانون کریمه اهل بیت ... سید گفت این سری که میخوایم بچه ها رو ببریم شیرخوارگاه حضرت رقیه به توام میگم ... بیای ببینی اصلا میتونی وقتی دیدیشون گریه ت نگیره؟! ( چون اونا به اندازه کافی "درد" دارن!) گفتم من اصلا گریه م نمیگیره ولی میریم تو خودم و یه جورایی کل زندگیمو میگیره و حتی نمیتونم درس بخونم! گف تو در کنار درس خوندنت شخصیتت باید شکل بگیره ... تصمیمو گرفتم ... میرم کانون و جمعیت امام علی رو نمیرم فقط باید اجازه پدر و بگیرم! چون بابا میگه اول درستو بخون بعد برو دنبال این کارا! این جور کارا همیشه هست .... ولی من میخوام همزمان شخصیتمم ساخته شه در کنار درسی که میخونم تا بدونم تو آینده برای کی و برای چی باید کار کنم! 

+تو این راهی که افتادم خیلی چیزا فهمیدم ... خیلی چیزا یاد گرفتم  که خیلی از زنای بزرگ فامیل یا آشنا اینارو نمیدونن و تو روزمرگی غرق شدن و به زمین و زمان بد و بیراه میگن یا حتی خیلی از بچه های کوچیکتر از خودم که خیلی بیشتر از اینا میفهمن و من در برابر اونا منفعلم... رو خیلی رفتارای مهمی که حساس نبودم و باید که میبودم، حساس شدم! من همین رو از خدا خواسته بودم ... خدا رو شکر که تو این راه افتادم ... مدتی افکارم درگیر میشه اما بالاخره که چی؟؟ مگه زندگی فقط فیزیک 2 عه با سوالای مسخره فتح اللهی ه؟ که ندیک 20 ساعت درس بخونی و 200 تا بیشتر سوال حل کنی و تهش نصف نمره رم نگیری؟؟ شاید اگه همین خطی که توشم رو ادامه بدم دگ نگرانی این درس رو هم نداشته باشم!


خدایا کمکم کن ... تو بیشر از خودم آگاهی به این که تو دلم و فکرم چیا که نمیگذره!دلم میخواد گریه کنم. گریه برا این حال نزارم !

۹۴/۰۸/۱۹ موافقین ۱ مخالفین ۰
گلبرگ

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی