حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

کلمات کلیدی

آخرین مطالب

  • ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۹ کتاب
  • ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۹ ترم 4

محبوب ترین مطالب

  • ۱۳ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۸ منا

مطالب پربحث‌تر

۱۸ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

وقتی حتی یه لحظه هم دوری باباتو نمیتونی تحمل کنی دو ساعت مداوم فقط اشک میریزی،فقط اشک ...

من اینجا تنهام 

دیگه دارم دق میکنم

فرداام امتحان کوفت داریم اگه نداشتیم میتونستم برم از اینجا

گلبرگ
۳۰ آذر ۹۳ ، ۲۲:۵۲ موافقین ۴ مخالفین ۰
گلبرگ
۳۰ آذر ۹۳ ، ۱۸:۴۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر
عاغا! 
من امروز باز ذوق مرگ شدم.امروز IELTS داشتم.یعنی پنج شنبه ها دارم.استادمون،خانوم بخششی،یه خانوم 50 ساله ست که خیلی ساده لباس میپوشه و چادری هم نیست و کمی از موهاشم بیرون میذاره و خودشم تایچی کار میکنه و چند دوره قهرمان شده و ... 
استاد زبان داشنگامون،خانوم قاری،چادری هستن و استرالیا زندگی کردن و درس خوندن یک خانومیه که مودی ه!(moody)گاهی چنان مهربون میشن که آدم دوس داره بغلشون کنه و گاهی اونقدر خشن که دست و پات میلرزه!آخرش ما نفهمیدیم ایشون سخت گیرن یا نه!سر کلاساشون اصلا بهمون درس نمیدادن.نه گرامر نه لغت نه ... هر جلسه یه موضوعی رو مطرح میکردن و ما میرفتیم و درباره ش صحبت میکردیم و ایشون هم بهمون نمره میدادن!بعدش هم یه موضوعی رو سر کلاس انتخاب کردیم و درباره اون مطلب جمع آوری کردیم و به صورت پاورپوینت ارائه دادیم!برا جلسه بعدش هم گفتن به گروهای 4 نفری تقسیم شین و هرگروه باید یک کالایی رو انتخاب کنه برا فروختن!لسه بعد هم کلاس رو به صورت غرفه غرفه میکنید و این کالاهاتون رو میفروشید!به انگلیسی باید منو گول بزنید و باهام حرف بزنید و درباره کالاتون تبلیغ کنید! چه قدرررر من سر این موضوع بدو بیراه گفتم بهش!ولی خدایی خوش گذشت یکی کیک آورده بود یکی پیراشکی یکی میوه یکی دمنوش یکی لواشک ... همه از هم خرید کردیم!استادای دیگه هم که از جلو کلاسمون رد میشدن یه مکثی میکردن و ما اونقد شیرین زبونی میکردیم براشون تا یه چیزی بخرن! :دی بعد اینکه تایم کلاس تموم شد،اون گروهی که دمنوش آورده بودن نتونسته بودن همه شو بفرشون رفته بودن وسط دانشگاه که رفت و آمد زیاده خر آدمایی که رد میشدن و میگرفتن و میفرختن!تااااازه 15 هزار تومنم با اون دمنوشای فسقلی شون سور کردن!! :دی چند جلسه آخر هم بهمون دو تا مقاله علمی داده بودن که سر کلاس به ترتیب الفبا هر کسی به اندازه یک الی دو بند میخوند لغات سختش رو به انگلیسی ترجمه میکرد و منظور اون بند رو به زبون خوش توضیح میداد!چه قدرم که سخخخخخخخت!! یعنی حتی من به استاد بخششی نشونش دادم چند جا گیر کرد!!! (الآن میذارم اون جاهایی رو که استاد بخششی گیر کردن تو معنی کردنشون!)خلاصه چون قراره برا امتحان ترم از اینا بدن مجبوریم هم ترجمه آزاد کنیم هم ترجمه تحت الفظی! گفته متنو میدم برا لغات سخت باید هم معنی بنویسین و برا هر بندش باید چیزیو که فهمیدین به زبان ساده تر بنویسین ... یا ابالفضل! از این متنای علمی بده که از 5 نهایتا 2 یا 3 بگیرم!!
یکی از این متنا درباره سیاست فروشنده ها برا خریده که سخت تر از اون یکیه.دیشب داشتم میخوندمش تا اشکالامو دربیارم امروز از استاد بخخشی بپرسم.بعد اینکه خود کلاس تموم شد نزدیکای 3 بود تا 4 با استاد بخششی بودم.واااای چه قدر حال داد.با استاد کلی حرف زدیم.درباره مذهب و این حرفا! آخ که من عاشق این بحثام! خدا خیرت بده استاد قاری :دی

+استاد بخششی بهم گفتن که حتما کتابای مولانا رو بخونم.گفتن حتی شده 70 بار بخون تا یه چیزی دستگیرت شه :)

just 2 sentences of the paasage thant professor bakhsheshi thought for them!!
one study showed that people are more than twice as likely to provide chage for a dollar to a stranger when within the scent range of a particular pastry store ...(this sentence didnt get abvious yet
illusion of motion
the customer has a split second of insanity.the mind goes blank,the body paralyses,the eyes get glassy

+ داشتم فک میکردم به اینکه چه قدر زندگی کسایی که برا خدا هستن قشنگه ....
گلبرگ
۲۷ آذر ۹۳ ، ۱۷:۲۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

خدایا تو چه خوبی ...

خودت میدونی من قصدم اینه یه زندگی مفید داشته باشم تا موقعی که کتاب زندگیم بسته میشه حداقل دو سه صفحه ای توش نوشته شده باشه نه اینکه فقط جلد داشته باشه!

یادمه تو پست این چه زندگی ایه؟ گفتم دوس ندارم اطرافم آدمای بیخود باشن! فکر میکنم این ماجرا قبل جوابای کنکور بودش.الآن که اومدم اینجا چه قدر راحت دارم زندگی میکنم ... دیگه دغدغه ی مهمونیای اونجارو ندارم،دغدغه ی کارای بیخود اونا،دغدغه ی چطور رفتار کردن با اونا،واسه خودم زندگی میکنم و هیشکی بهم گیر نمیده! وقتی دلم میخواد تنها باشم،وقتی دلم میخواد با کسی حرف نزنم،وقتی دلم میخواد کتاب بخونم،تاااازه انقدرم وقت دارم که با آرامش درسامو بخونم! خدایا شکرت که خلاصم کردی از اون جهنم دره .... درسته سختیایی داره ولی آرامشش به همه چی می ارزه ...


از دور مسابقات جهانی والیبال حذف شدیم! :دی 

یه مسابقه گذاشته بودن بین دانشکده ای! هرکی دوتا باخت داشت حذف میشد.هرچند همگروهی های من یکیشون تربیت بدنی بود،دوتاشون صنایع و منم فیزیک!زمین رو هم کوچیک کرده بودن و تیم های 4 نفره بودیم.ما که حذف شدیم اما هنوز تمرین ها ادامه داره.اگه برا تیم انتخاب نشم میرم یه ورزش رزمی رو ادامه میدم.مثلا کاراته یا تایچی!


دوشنبه قرار بود برم از جهاد اسپیکر بگیرم برا کلاس زبان! ولی یادم رفت! :( دوشنبه ها واقعا سرم شلوغه!مخصوصا این مسابقات جهانی والیبال(!)هم که بود دیگه بدتر! :دی امیدارم امروز که میرم ازشون بگیرم بهم بدن.بچه ها میگفتن سخته اما من سختی نمیبینم خداروشکر.تو کلاس فقط حرف میزنیم.همه میتونیم انگلیسی صحبت کنیم ولی من من داریم.تازه من دایره لغاتمم خوب نیس.


هفته پیش رفتم کتابخونه مرکزی کتاب گرفتم! خیلی ذوق کردم! :دی آخه روش کتاب دادنشون خیلی باحاااال بود.خدایا دلمو شاد کردن دلشونو شاد کن :دی

گلبرگ
۲۶ آذر ۹۳ ، ۰۹:۲۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۴ نظر
گلبرگ
۲۵ آذر ۹۳ ، ۱۶:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

وقتی به مامانم میگم:"یکی از دوستام(یکی از دوستام یعنی همسن خودم!!) ازدواج کرده"مامانم میگه حتما یه کاری کرده باباهه نمیتونسته جمع و جورش کنه شوهرش داده!!! بلــــــه ...

اما عموم میگه:"دخترای خوب زود ازدواج میکنن"


همین عموم وقتی بهش گفتم:"با ریحانه سر موضوع خواب با هم بحث کردیم" گفت آره گاهی هم باید داد زد!

و وقتی به بابام گفتم،گفت:" نه تو باید حتی اگه بهت سلام نداد سلام بدی حالشو بپرسی .... "


همه دیدگاه ها منطقی اند!

این اطلاعات خودمونه که باعث میشه کدوم دیدگاه رو انتخاب کنیم!

مخصوصا برای شخصی مث من که از تجربه های بقیه استفاده نمیکنم تا اینکه یه بلایی سرم بیاد!بعدشم متوجه میشم اِ اِ اِ قرآن به همین دلیل این حرفو زده! انقد کله شق بودن کار دستم میده ...

گلبرگ
۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۹:۴۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

عاغا!

 یه دوستی دارم فک میکنه من عین چیم!

جزوه ی ریاضی شو از من میگیره 

جزوه ی شیمی شو از من میگیره

جوابای تمرینای برنامه نویسی شو از من میگیره 

جزوه ی آز شیمی شو از من میگیره 

موندم والله! این تو کلاس میشینه چه غلطی میکنه؟!

یه بار یادمه یه ماه طول کشید هیبریدای رزونانسو بنویسه بیاره!!

یعنی نبوده روزی که من تمام جزوات گرامی م دس خودم باشه!

بعد بهش میگم عکسای گزارشکارای از شیمی رو بفرس یه ماه طول میده؟!

به نظرتون صلاحه من با این ادامه بدم؟!

فک میکنه نوکر خونه باباشم!

اعصاب نذاشته هااااا

حرص آدمو در میاره

گلبرگ
۲۴ آذر ۹۳ ، ۱۸:۰۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

عنوان: صفحه ی برنامه نویسی! دوستم میگه خودت میفهمی چی مینویسی؟! :))
گلبرگ
۲۳ آذر ۹۳ ، ۱۰:۱۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

خدایا طوری شده تا یه روز کتاب نمیخونم کل افکارم تغییر میکنه!

به نظرتون مشکل از چیه؟!

عدم اعتماد به نفس؟! 

عادت نفس به تنبلی؟!

جامعه مون مشکل داره؟!

هنوز پله ی اولم؟!

خودتون بگین!

خواهشا یه نظر بدین!

مخصوصا تو مینا! 

ندی بدون که یقینا مردی

گلبرگ
۲۲ آذر ۹۳ ، ۲۳:۳۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

من گلبرگ آرامم 

گلبرگی که با عبور هر قطره ای از آسمان سر خم میکند ...

هر بار سر خم میکند اما لبخند میزند ... 

لبخند میزند و لبخندش را میبیند ...

با این لبخند ها ست که محو نور میشود ... 

با این لبخند هاست که از روزنه ی نور عبور میکند ...


من دلم میخواهد گلبرگ آرام باشم ... 

گلبرگ
۱۸ آذر ۹۳ ، ۲۲:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر