حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

حس ناب خدایی ...

نترس،پرواز کن،آسمان بی انتهاست ... اما بترس از این بی انتهایی،بترس از رها شدن ...

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

کلمات کلیدی

آخرین مطالب

  • ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۹ کتاب
  • ۰۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۴۹ ترم 4

محبوب ترین مطالب

  • ۱۲ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۵۶ مادر

مطالب پربحث‌تر

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

+زینب خوابگاهمون چند نفره ست؟ بی تی شما چی؟

بچه ها من نمیتونم به کسی نظر بدم چون با گوشی میام و گوشی نظرات رو ثبت نمیکنه!:)

سلام بچه ها خوبین؟ کلاساتون شروع شده؟!

من الآن خوابگاهم عکس شم میذارم ...

امشب اولین شبه میمونم اینجا ... مامان اینا امشب حرکت کردن به سمت تبریز!

اصلا از اینجا خوشم نمیاد .... البته شاید درست شه با بودن پیش هم اتاقیام! 

همیشه دوس داشتم یعنی جز آرزوهام بوده بیام تهران اما الآن همه آرزوهام و یادم رفته ... میخوام برگردم تبریز پیش مامان اینا!!! امیدوارم درست شه این وضعیتم!!

باورم نمیشه خوابگاهم ....!

خوابگاه

گلبرگ
۲۹ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۲۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
گلبرگ
۱۶ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۱۹

پریشب خواب دیدم تو یه عروسیم البته نمیدونم عروسی کی بود! خیلی خوش گذشت یکی والیبال بازی میکرد یکی میرقصید یکی داد میزد ... یکی از دوستامو دیدم یه دوستی داشتم اول دبیرستان که اگه اسمشو بگم خیلی میشناسنش اما نمیگم! دیدم با دوس پسرش ازدواج کرده و بارداره! اصلا باورم نمیشد! البته بعد اینکه فهمیدم با کسی دوسته کلا قطع رابطه کردیم!خخخ مث اینکه نامزدم بودش هی اس میداد فاطمه دلم برات خیلی تنگ شده چرا جواب نمیدی؟؟ منم حالم به هم میخورد! دست خودم نیس فقط نسبت به یه سری از آدما حس خوبی دارم و از بقیه حالم به هم میخوره! حالم به هم میخوره به معنای واقعی!حتی دلم نمیخواد اسمشونو بشنوم! بعضیا با دلیل بعضیا هم خیلی بی دلیل!!! 


همون شب تو خواب دیدم بابا داره میره تهران و من خیلی خیلی ناراحتم! طوری که انگار بابا داره میره بمیره!!! امروز واقعی باباو مامان رفتن قصر شیرین گور به گور شده! اه خدایا چی میشد ما اینجا یه درآمد درست حسابی داشته باشی هی بابا مجبور نشه بره اونجا ؟؟؟ من نگرانشم خیلی نگرانشم خدایا بابامو نگهش دار! 4 دقعه تو خواب دیدیم بابام مرده تو خواب داشتم سکته میزدم پاشدم فقط گریه کردم! 2 بارم دیدم مامانم مرده تو خواب سکته زدم کلا پانشدم!!! خدایا اینا چه کابوسایین من میبینم؟؟ خدایا نگیرشون ازم ... سخته! 


خدایا کی کتاب زندگی من بسته میشه؟! نمیخوام تو یه خونه متروکه ببندیش میخوام سبز سبز بسته شه! کمکم کن ...


+الآن آیور میگه چه دختر مامانی ای! هههه! من برا اینکه مادرو پدرم برام قابل احترام باشن ازشون تو ذهنم کسایی ساختم که بتونم دوسشون داشته باشم وقتی هم این کارو میکنم دوست داشتن خودش میاد بدون حد و حصر!


+میناام میگه ... اصلا نمیگم ریا میشه! خخخ


گلبرگ
۱۴ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۲۹ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ نظر

تمام دلخوشی های من تو این تابستون والیبال بازی کردنو تماشای مسابقات والیبال و شاد شدن از بردشون اونم به صورت حرفه ای و ناراحت شدن از باختشون البته نه به صوررت حرفه ای! روز بعد کنکور میخواستیم با آقای طباطبائی و خانواده شون بریم مسافرت طرفای شمال! وسطای راه خبر رسید که برادر آقای طباطبائی فوت شدن و اونا مجبور به قم شهر خودشون برگشتن! و البته ماهم به راه خودمون ادامه دادیم تا جایی که دیدیم انقدر هوا گرمه که مجبور شدیم برگردیم!!!این مسافرت امسال من بود .... اما خیالی نیس! به من خوش گذشت چون خودم خوش گذروندم گفتم و خندیدم و واسم مهم نبود بگن این دختره خنگه!نمیدونم قانع شدن به این صورت خوبه یا نه اما من مجبور بودم! تو کتاب خانم باربارا دی آنجلس نوشته شده بود که قانع شدن فوری و راضی شدن به وضع موجود خوب نیست چون در این صورت مرد خونه هم عادت میکنه که به شما رسیدگی نکنه! اما یه سوال دارم ... واقعا کسی که مجبوره به شرایطش عادت کنه باید چی کار کنه ؟؟ باید هرطوری شده تو استانبولتو بری و برات مهم نباشه مرد خونه ت به کی طلبکاره و به کی نیست؟؟

یاد گرفتم خودم بسازم تو هر شرایطی چون مجبور شدم/چون اینطوری بهتره!

گلبرگ
۱۴ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۱۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

دوس دارم دست خودم نیس، حس خوبی بهم میده ... به یاد آوردن اون دنیا و کسایی که رفتن!

وقتی میبینم کسی به خاطر اون دنیاش داره گریه میکنه، گریه م میگیره خوشحال میشم عاشقش میشم ....


خدا


بعضی وقتی تو زندگیت یه اتفاقایی میفته که باعث میشه اون انسان احمق قبلی نباشی ...

گلبرگ
۰۵ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹ نظر

من ناراحت میشم خیلی!هروقت میایم خونه پدربزرگم میره چایی دم میکنه هندونه میاره میوه میاره آجیل میاره خلاصه هر کاری میکنه!وقتی یکی مهمون میاد خونه شون این کارارو میکنه ... کسی که حاضر نیست از تو تختش بلند شه!انقدر تنهایی و افسردگی کشیده اینطوری میکنه ... نمیتونم ببینم بچه هاش محل نمیذارنش ... نمیتونم!!

گلبرگ
۰۳ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۰۸ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

گاهی آدم دلش میخواد دیده بشه ... اما کسی نیست که بگه دیده شدن و اعتماد به نفس دو مقوله جدان! وقتی دیده نمیشه تشویق نمیشه حس میکنه چیزی نداره و اعتماد به نفسش رو از دست میده!

ولی بعضی وقتا دوس داره همینطوریم که شده دیده شه ... دوس داره دیگه توذاتشه! الآن من از این حسا دارم! تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید

گلبرگ
۰۲ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۰۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

به نظرتون به کی باید احترام بذاریم؟!به کسی که لایق احترامه؟فکر نکنم!احترام از حرم میاد!یعنی حرمت نگه داشتن،یعنی ارتباط بین خودت و آدمارو از بین نبردن با حرفای رکیک!یعنی همه مشمول احترام میشن، حتی اون آقا رضای سگی که وقتی به شهید چمران فحش داد شهید چمران برگشت بهش گفت عزیزم!این یکی از صفات خداست که هرچی بهش بدی کنی بازم خوبی رو میبینی!احترام گذاشتن به بنده ها یعنی جزئی از وجود خدا شدن،یعنی کمی به خدا نزدیک شدن،یعنی کمی به صفت خدا آغشته شدن ...


گلبرگ
۰۲ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۸ نظر

داشتم اتو میزدم که پنج شیش تا موضوع به ذهنم رسید! عجب آشفته بازاریه

مامان من هروقت بره بیرون 6 الی 10 کار طاقت فرسا میسپره اگه منو فائزه با هم باشیم که نصف میشه کارا اما اگه فقط من باشم بدبخت میشم!الآنم از اون موارده.اتوها دو تا شلوار بابا با چادر مامان و یه مانتوی مامان! لباسارم که باید تا کنم بذارم سر جاش! ظرفارو باید بشورم سبزیارو بشورم نصفشو ببرم بدم مامانجون نصفشم با تدبیرات مادر میذارم یخچال! روی گازم باید تمیز کنم!از اون طرفم مامان جون زنگ میزنه ماهیارو بیار حیاط با تخته و چاقو و کوفت و زهره مار،باهم ریز کنیم بعد تو حیاطو جارو بکش! خداوندا چرا من؟؟


میخوایم اسباب کشی کنیم یه خونه دیگه! وااااای از اول تابستون اسیر مخلفات و ادویه های این خونه ایم! یه روز سیم کش نمیاد،یه روز نقاش نمیاد،یه روز کابینت ساز نمیاد .... بعدشم میخوای دوتا دستگیزه ی فسقلی بگیری باید از این ور شهر تا اون ور شهر بری بعدشم میاری میزنی به کابینتا میشه خز!! به همین علت من یه تصمیم جدی گرفتم! اینکه خونه مبله بگیرم!! اگه هم خونه ی باب میل پیدا نشد به همسر گرام میگم: عزیزم من همیشه به سلیقه ی تو افتخار میکنم دلم میخواد این خونه با سلیقه ی هر دومون درست بشه و مطمئنم که در عرض یه ماه از پسش برمیای! الآن یه لحظه احساس کردم باربارا دی آنجلس داره صحبت میکنه! اینم سیاسته دیگه ... جون خودم حوصله ی دنگ و فنگ خونه درست کردنو ندارم! 


یه وبلاگایی هست آدم دوس داره همه ش نوشته هاشونو بخونه اصلا یه جوری مثل اینکه تو نوشته هاشون آهنربا دارن! و منم کلی آهن!!خخخخ یکیش وبلاگ مژگان خانومه! ایشون فرزندی بزرگتر از من داره! همه ش منتظرم یه مطلبی رو بنویسه و من براش نظر بذارم. نظر گذاشتن واسه ش خیلی میچسبه! یکی از این وبلاگاام وبلاگ آویزوووونه! یعنی من آویزونشم! نه خیلی تند روی میکنه نه کند روی! تعادلش بهم ارامش میده! یکی از وبلاگاام وبلاگ شکوفه ست.من خیلی وقته میشناسمش اما اون منو نمیشناخت.شاید موضوعی که درباره ش مینویسه منو جذب نوشته هاش میکنه! آخه تازه رفته زیر سقف مشترک!


بی تی و بهاره! بگین ببینم انتخاب رشته چی کردین؟؟ اصلا هنوزم سر میزنین؟ چرا خبری ازتون نیست؟!

گلبرگ
۰۲ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۲۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر

بعضیا ناخواسته میشکنن ... بعضیا دوست دارن بشکنن ... دلت میشکنه ... تو هم محل نمیزاری به خیال خودت ... اما کسی نمیاد خورده هاشو جمع کنه ... اینجاست که میگی باید قوی باشم! آره نباید ناراحت شم ...

گلبرگ
۰۱ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۲۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۵ نظر